باغ گلها اصفهان
صد بار بگفتم به غلامان درت تا آینه دیگر نگذارند برت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت

وه وه که قیامتست این قامت راست با سرو نباشد این لطافت که تراست
شاید که تو دیگر به زیارت نروی تا مرده نگوید که قیامت برخاست

هر وقت که بر من آن پسر میگذرد دانی که ز شوقم چه به سر میگذرد؟
گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای آخر به دهان چون شکر میگذرد
آن را که نظر به سوی هر کس باشد در دیدهی صاحبنظران خس باشد
قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع در مذهب عشق شاهدی بس باشد

دانی که چرا بر دهنم راز آمد مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟
از من نه عجب که هاون رویینتن از یار جفا دید و به آواز آمد

گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد
گفتم که نمینهی رخی بر رخ من گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد

در خرقهی توبه آمدم روزی چند چشمم به دهان واعظ و گوش به پند
ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند وز یاد برفتم سخن دانشمند

گویند مرو در پی آن سرو بلند انگشت نمای خلق بودن تا چند؟
بیفایده پندم مده ای دانشمند من چون نروم که میبرندم به کمند؟

من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟ خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟
شیران جهان روبه درگاه تواند گر من سگ دربان تو باشم چه شود؟

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود
دیدم که همی گزم لب شیرینش بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

سودای تو از سرم به در مینرود نقشت ز برابر نظر مینرود
افسوس که در پای تو ای سرو روان سر میرود و بیتو به سر مینرود
سعدی